تبليغاتX
شهسوار عزیزم

دوست دارم                                               

             بی نهایت                                                        

                     تا قیامت                               

                               با صداقت

 

 

+ نوشته شده در 86/12/20ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط بن کوچولوو |

                            سلام سلام صد  تا صلام  هزارو شونصد تا سلام

امروز اومدم اون شعری و که خیلی دوست داشتم ولی کم بود و براتون کاملش و بزارم ۰ این شعرو از گلم پروانه جووووون دزدیدم آخه شعرش قشنگه

تو را به جاي تمام كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم،

           تو را به جاي تمام روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم،

                   براي خاطر عطر نان گرم

                             و عطر آويشن

                                      و براي خاطر نخستين گل ها

                                                تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

    تو را به خاطر تمام كساني که دوست ندارم دوست می دارم

 

               

 

+ نوشته شده در 86/12/18ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط بن کوچولوو

سلام بچه ها امروز اومدم یه چنتا از شعرای و که برای تولدم نوشته بود و برای شما و خودش بزارم

مخصوصا برای خودش . آره تو گلم    

                                   تقدیم به جوجو

 به نام کسی که فانوس طلای عشق را دریک سای وجودمان به صدا در آ ورد

 ای روشنی بخش تارهای من، ای فروغ زندگی امروز مرا به وصل خویش امید وار کن

 تا از عشق تو زنده شوم و بعد مستانه در پای تو بمیرم. زیرا آن کس که جان سپردن را در

 مکتب عشق آموخت خوب میداند که جان دادن در پای دلدار چه عالمی دارد

 دلدارم به عشق پاک تو سوگند یاد میکنم که تو را تا دم مرگ دوست خواهم داشت و هرگز به توخیانت نخواهم کرد

 با یاد تو در زیر خاک ، خاکستر خواهم شد وبه روح ابدی و آسمانی تو خواهم پیوست.

 

زیبا ترین بهانه برای زندگیم:

          تمام ستاره های آسمان را به زیر پایت

          میریزم تا بدانی چقدر دوستت دارم

          و همیشه به فکرت هستم

                         

تولدت پیشا پیش هزاران هزار بار مبارک ، با سبدی

از گل های یاس و پونه                  

                                            ازطرف بن کوچولوت

 

+ نوشته شده در 86/12/11ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط بن کوچولوو

 روزی که داشتم می مردم ، دلمو به تو سپردم
  گفتم اونو خوب بگردون ، من اونو جایی نبردم
 نازنین اونو نرنجون ، آخه اون تنها ترینه
  جز تو ، اون جایی نداره میون این همه سینه 
  نمی خوام یه روز ببینم ، دلمو تو دست گرفتی  
  می خوای از خودت برونی ، دل به بیگانگی بستی  
   به خدا دلی شکستن گناه بزرگی اینجاست  

 

   نمی بخشمت ببینم اونو بی گناه شکستی
    با خودت یه لحظه فکر کن ، دل من گناه نداره...
   وقتی که بیای به اینجا ، این کارت جواب نداره...
   روزی هم وقت وداع ، تو از این زمونه می شه
    اون موقع می خوام ببینم ، دل تو مال کی می شه
    پس بیا اونو نگه دار ، اونو تو تنهایی نگذار
     لا اقل ولش که کردی ، بگو که خدا نگه دار...

بگو خدا نگه دار.....

 

 

+ نوشته شده در 86/12/11ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط بن کوچولوو

سلام سلام سلام

امروز اومدم براتون داستانه خودم و گلمو  بگم

امروزتقریبا 1 سال و 2 روز و 10 ساعت و چند دقیقه  و چند ثانیه میشه که از دوستی مون گذشته و من خیلی ناراحتم که 1 سال  از روزای خوشیمون رفت اما از یه طرفم خوش حالم که 1 ساله که با گلمم و همدیگرو بیشتر از قبل دوست داریم.

خوب خودمو واستون معرفی می کنم من علی هستم که عاشق یه دختر مهربونو خوشگل شدم که خیلی دوستش دارم و اونم منو دوست داره  حتما تا حالا فهمیدید که اسمش چیه ؟؟ آره اسمش پروانه هست و خیلیییییییییییییییییییییی دوستش دارم . یه چند روزه دیگه تولدشه و از همینجا پیشا پیش تولدش و بهش تبریک میگم

                         تولدت مبارررررررررررککک قنده عسلم  .

هنوز اون نفهمیده که این وبلاگ و براش درست کردم  آخه این وبلاگ و درست کردم که روز تولدش بهش بدم و خوش حالش کنم و تلافی کارای قبلی مو بکنم

ایشالا با درست کردن این وبلاگ  خوش حالش میکنم           ایشالااااااااااااااااااااااا...             

                                                            پروانه تونستم خوش حالت کنم؟؟؟؟؟؟

نمی دونم خوش حال شدی یا نه  اگه نتونستم  خوشحالت کنم  ببخشم دیگه  باشه؟                                                          حالا خوشحال شدی یا نه؟؟

حالا یه شعر که از اونه و برای شما مینویسم خیلی شعرش قشنگه .اما ممکنه این شعرو قبلا یه جای شنیده باشید اما چون این شعرو دوست دارم برای شما هم مینویسم

خیلی این شعرو دوست دارم آخه برای روزه تولدم نوشته بود و من خیلی از این شعر خوشم میاد البته زیا نیستا اما قشنگه

اینم شعر:

تورا به جای تمامی کسانی که نمیشناسم

                                                          دوست دارم

علی ت(پروانت) خواهم ماند  

 

+ نوشته شده در 86/12/10ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط بن کوچولوو

 

تقديم به تو . . .

يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس . آنوقت تو هم به خاطر اينكه يك ابليس تورا بوسيده جهنمي مي شوي . جهنم كه آمدي من آنجا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا چه صفايي پيدا مي كند جهنم .....

يك روز مي بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست كه مخفي شان مي كني يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود .....

يك روز مي بوسمت ! يكي از همين روزهايي كه مي خندانمت ، يكي از همين خنده هاي تو را ناتمام مي كنم : مي بوسمت و بعد تو احتمالا سرخ مي شوي و من هم كه هميشه پيش تو سرخم ....

                      

يك روز مي بوسمت ! يك روز كه باران مي بارد ، يك روز كه چترمان دو نفره شده ، يك روز كه همه جا حسابي خيس است ، يك روز كه گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را بكني آهسته مي بوسمت ....

يك روز مي بوسمت ! هر چه پيش آيد خوش آيد ! حوصله اي حساب و كتاب كردن هم ندارم . دلم ترسيده كه مبادا از فردا ديگر « عشق من » نباشي . آخر عشق چهار حرفي كلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتني شده كه براي خيلي ها چهار حرف كه سهل است هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق كلاس اول ، تنها چهار حرف است اما كلاس آخر عشق هزار حرف است ...

يك روز مي بوسمت ! مي خندم و مي بوسمت ، گريه مي كنم و مي بوسمت ! يك روز مي آيد كه از آن روز به بعد من هر روز مي بوسمت ! لبهايم را مي گذارم روي گونه هايت و بعد هرچه بادا باد : مي بوسمت و بعد تو احتمالا سرخ مي شوي و من هم كه هميشه پيش تو سرخم
....

ببوسمت؟

+ نوشته شده در 86/12/09ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط بن کوچولوو

                                     

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ،ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري .

در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم.چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...

مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم

+ نوشته شده در 86/12/08ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط بن کوچولوو

 

الو ... الو... سلام .کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛                                                                        

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....        

                          

+ نوشته شده در 86/12/06ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط بن کوچولوو

هیچ کس<معشوق توست>

عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید وهی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود...

و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است...

 

 

خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم. عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را...

اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است. خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، درسفری که که نامش عشق است. و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد. عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود...

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت...

                      جز خدا که همیشه با او بود.

+ نوشته شده در 86/12/04ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط بن کوچولوو

سلام  سلام به تمامی کسانی که به وبلاگ اومدن

خوبید بچه ها؟

میدونید امروز چه روزیه؟؟؟؟؟؟؟؟                     امروز روزه منه

من امروز  به دنیا میام 2 اسفند و  فکر کنم ساعت 11 آخه مادرم با شک میگه ساعت 11 شب بدنیا

اومدم

تولدم مباررررررررررررررررررررررررکککککککککککککککککککککککککک

                                       

                          تولد همه ی عاشقان  هم  مبارک  

جو جو  تولد توم  پیشا پیش مباررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک

                                                        تولدم مبارررررررررررررررررررک          

                                   

                       

+ نوشته شده در 86/12/02ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط بن کوچولوو

بنام خدایی که عشق رو آفرید.

من امشب با خودم خیلی فکر کردم که عشق چیه؟

بعضی ها میگن یعنی علاقه شدید قلبی.

بعضی ها میگن حسی هستش که از درون قلب سرچشمه می گیره؟

اما باز این سوال برام پیش میاد که از کجای قلب؟

مگه قلب 1 تکه گوشت بیشتره؟

مگه قلب نه اینکه فقط کار گردش خون رو انجام میده؟

مگه قلب نه اینکه ... بگذریم.

بعضی ها هم میگن عشق از دل سرچشمه می گیره.

اما بازم 1 سوال ؟ این دل کجاست؟؟؟

ولی من فکر میکنم عشق از چشم نشات می گیره.

فرد با دیدنه که عاشق میشه.

تا وقتی که چشم هم نباشه عشق تعطیله...

 

+ نوشته شده در 86/12/02ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط بن کوچولوو

ای که دور از من در یاد منی

با خبر باش که دنیا یه منی

با تمام وجود دوستت دارم فینگیلی

                                                          از طرف بن کوچولوت

+ نوشته شده در 86/12/01ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط بن کوچولوو

میخواهم در آغوشه گرمت آرام بگیرم

                                                   خسته شدم

                                                   بس از سرما لرزیدم

من که این کوره راه را هراسان پیمودم

                                          زخم پاهایم به من میخندند

خسته شدم بس که تنها دویدم

                                      میخواهم سرم را بر شانه هایت گذارم

وشانه هایت را ببوسم                     خسته شدم

                       بس که تنها ایستادم

میتوانم تورت در اغوشه گرم بگیرمت و بوست کنم؟؟؟

 

                         

+ نوشته شده در 86/12/01ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط بن کوچولوو

شناختت بی گناه ترین گناهم بود...  یافتنت بهانه دلم...

و خواستنت نیازم و با تو بودن آرزویم... و تو را گم کردم...

پیدایش سراب بود... تو مانند پرستو آمدی و به دور ترین دیار غربت رفتی...

بی تو ثانیه ها تکراری شده اند...و آیینه چیزی جز سراب را نشان نمی دهد...

و شقایق غریبی می کند و جاده در انتظار مسافر است و هنوز دلم بدون تو بهانه می گیرد...

و من آرزو هایم را عاشقانه زمزمه می کنم و منتظرت هستم...

تو کیستی که من این گونه بی تو بی تابم... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم...

تو چیستی که من از موج تبسم تو . به سان قایق سرگشته روی گردانم.                                               

+ نوشته شده در 86/11/28ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط بن کوچولوو

 

تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟ تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟

آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی.اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی .اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه. اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذاشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونم ببره .

اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری. اون موقع که اسم دیوونه رو روت می ذارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن .اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات .

تا حالا شده ؟؟؟

+ نوشته شده در 86/11/26ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط بن کوچولوو

                                         

    

وقتی بهت فکر می کنم تصویر چهره ای مهربون با چشمانی دوست داشتنی یادم میاد که همیشه                       و همیشه به یادش می نشینم...

     دلم می خواست عاشقت باشم...

                       دلم می خواست یه عشق بی پایان به پات بریزم...

    یه عشق جدایی ناپذیر...

                               دلم می خواست تا ابد پا به پات بیام...

  اما نذاشتی بهت رسم...

                  میگی نگو عاشقم...

                                                 میگی نگو...

              میگم باشه نمیگم...

                                و من باز هم ته دلم میگم تا ابد عاشقم...

                                 

+ نوشته شده در 86/11/26ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط بن کوچولوو

 

روزعشق رو به تمام عاشقان به خصوص به عشق خودم پروانه جونم تبریک میگم

Happy Valentine's Day

دوستانی هستند که خاطرات تلخ و شیرینی از ولنتاين دارند و یا شاید دوست داشته باشند در رابطه با ولنتاين بدانند پس بخوانید از زبان خود ولنتاين تاریخ این روز را :

سلام به همه شما رهروان عشق و پاکی. اسم من ولنتاين است. من از دوران‌‌ بسیار دور می‌آیم، زمانی که کلادیوس مستبد بر روم حکمرانی می‌کرد. در آن زمان مردم روم از امپراطور ناراضی بودند و این نارضایتی شامل حال من نیز می‌شد. کلادیوس می‌خواست ارتشی بزرگ ایجاد کند و از مردان رومی خواست تا خودشان داوطلبانه به این ارتش بپیوندند. بسیاری از مردان خواهان شرکت در جنگ نبودند. آنها نمی‌خواستند همسر و خانواده‌شان را ترک کنند. این موضوع خشم کلادیوس را برانگیخت و با خود اندیشید که اگر مردها ازدواج نکنند به ارتش خواهند پیوست. پس تصمیم گرفت که از این به بعد به هیچ کس اجازه ازدواج داده نشود. جوانان با خود می‌اندیشیدند که این تصمیم امپراطور بسیار وحشیانه است و من نیز با آنها هم عقیده بودم و تصمیم گرفتم از این قانون پیروی نکنم.

 

راستی یادم رفت به شما بگویم که من چه کاره بودم. من از همان کودکی عاشق خدا بودم و به همین منظور به‌عنوان کشیش او را خدمت می‌کردم. من جوانان را نیز خیلی دوست داشتم و می‌دانستم که طبق کلام خدا ازدواج امر مقدسی است و خدا از همان ابتدای خلقت برای آدم همسری برگزید تا او تنها نباشد و بارور و کثیر شوند. همچنین در عهد جدید نیز پولس کلیسا را عروس مسیح معرفی می‌کند و این نیز تأیید دیگری است بر مقدس بودن این امر. به همین منظور یکی از لذت‌بخش‌ترین خدمات من مراسم عقد جوانان بود. حتی پس از تصمیم کلادیوس نیز مخفیانه به کار خود ادامه دادم. اما یک روز هنگام اجرای مراسم عقد سربازان امپراطور به کلیسا داخل شده و مرا دستگیر کرده و به زندان انداختند. مجازات تعیین شده مرگ بود.

من سعی می‌کردم شاد باشم. می‌دانستم آنچه که انجام می‌دادم درست است و هدف من جلال دادن خداست و مطمئناً مرگ من نیز او را جلال خواهد ‌داد. همین امر باعث شد که جوانان بسیاری به ملاقات من بیایند. آنها از پنجرۀ سلولم گل و نوشته‌هایی به درون می‌انداختند. آنها می‌خواستند از این طریق به من بفهمانند که آنها نیز به عشق ایمان دارند.

 

یکی از آن جوانان دختر زندانبان بود. پدرِ او اجازه داده بود که هر از گاهی به ‌دیدن من بیاید. بعضی اوقات ساعت‌ها می‌نشستیم و با هم صحبت می‌کردیم. او به من کمک می‌کرد تا روحیۀ قوی داشته باشم. او معتقد بود که من کار درستی انجام داده‌ام و باید راهم را ادامه دهم. روزی که مرا برای اعدام می‌بردند برای دوستم نوشته‌ای فرستادم و با جمله  "با عشق، از طرف ولنتاين" نامۀ خودم را خاتمه دادم.

من در ۱۴ فوریه سال ۲۶۹ بعد از میلاد مسیح به نزد محبوب ابدی خود رفتم. هر ساله در چنین روزی مردم به ‌یاد می‌آورند که چگونه کلادیوس سعی می‌کرد در برابر عشق مقاومت کند. ولی مردم می‌دانند که +محبت مثل موت زور‌آور است و غیرت مثل هاویه ستم ‌کش می‌باشد. شعله‌هایش شعله‌های آتش و لهیب بیهوده است. آبهای بسیار محبت را خاموش نتواند کرد و سیل‌ها آن را نتواند فرو نشانید.

              جوجو ولنتاین مبارک

+ نوشته شده در 86/11/24ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط بن کوچولوو